تك ملودي عاشقانه زندگيم

جوجوی من

                                            امشب ميخوام برات   از وقتي بنويسم كه فهميدم تو توي وجودمي وقتي با يه تست بارداري معلوم شد كه بله........... اصلا باورم نميشد يعني نه كه باورم نشه جوجوي من يه حس خاصي داشتم نبودي ببيني وقتي به بابا جوني گفتم چه حالي شد از خوشحالي اگه بال داشت حتما پرواز ميكرد انگار دنيا رو بهش داده بودن دو تامون خوشحال بوديم ولي فكر اينكه اوه ه ه ه ه ه ه ه حالا بايد 9 ماه منتظر بمونيم يه كم سخت ب...
23 مرداد 1391

يا زهرا (س)

بانوي ترانه هاي باراني من                          آرامش لحظه هاي طوفاني من در كوچه نشسته ام كه دستي بكشي          آرام شود كمي پريشاني من                     بر مقدم دختر پيمبر صلوات        بر چشمه ي پاك حوض كوثر صلوات بر محضر حضرت محمد تبريك بر مادر شيعيان حيدر صلوات.                       ...
23 مرداد 1391

خداوند از انسان چه می خواهد؟!...»

  خداوند از انسان چه می خواهد... ...»     شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع  وگریه و زاری بود.   در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را،  بالای سرش دید، که  با تعجب و    حیرت؛  او را،  نظاره می کند !   استاد پرسید : برای چه این همه  ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟   شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و  برخورداری از لطف    خداوند!   استاد گفت : سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟   شاگرد گفت : با کمال میل؛  استاد.   استاد ...
23 مرداد 1391

گردنبند مروارید

ويكتوريا دختر زيبا و باهوش پنج ساله اي بود. يك روز كه همراه مادرش براي خريد به فروشگاه رفته بود، چشمش به يك گردن بند مرواريد بدلي افتاد كه قيمتش ??/? دلار بود، دلش بسيار آن گردن بند را ميخواست. پس پيش مادرش رفت و از مادرش خواهش كرد كه آن گردن بند را برايش بخرد. مادرش گفت: خوب! اين گردن بند قشنگيه، اما قيمتش زياده، خوب چه كار مي توانيم بكنيم! من اين گردن بند را برات مي خرم اما شرط داره، وقتي به خانه رسيديم، يك ليست مرتب از كارها كه مي تواني انجام شان بدهي رو بهت مي دم و با انجام آن كارها مي تواني پول گردن بندت رو بپردازي و البته مادر بزرگت هم براي تولدت چند دلار تحفه مي ده و اين مي تونه كمكت كنه. ويكتوريا قبول كرد … ...
28 فروردين 1391

پروردگارا

خدایا...پروردگارا...کمکم کن، کمکم کن که بتوانم پنچره ی دلم راروبه حقیقت بگشایم ... خدایا...یاریم کن که مرغ خسته دلم راکه دیری است دراین قفس زندانی است، دراسمان آبی عشق توپروازدهم ... خدایا..پروردگارا...یاریم کن که شوق پروازراهمیشه درخود زنده نگهدارم ..... خدایا...توخود می دانی که بدترین دردبرای یک انسان دورماندن ازحقیقت خویشتن ورهاشدن درگرداب فراموشی وسردرگمی است...پس توای کردگار بی همتا مرا یاری کن که به حقیقت انسان بودن پی ببرم تابتوانم روزبه روزبه تو که سر چشمه تمام حقیقت هایی نزدیک ونزدیکتر شوم ....  پروردگارا  داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می ...
13 اسفند 1390